وقتی خاله مهکامه اومد خونمون
دیروز مهکامه (شیما) با شوشو و دختر گلش مسیحا اومدن خونمون
خیلی خوب بود
دلم واقعا برای بودن با یه نفر همدل لک زده بود
کسی که راحت باشم
اون دقیقا همون کسی بود که خیلی از بودن باهاش لذت بردم
ما روزهای بارداری رو باهم در یک کلوپ با چند دوست دیگر گذرانده ایم
چه روزهای خوبی بود!
یادش بخیر!
اما شبش رفتیم خونه عزیز
تا رسیدیم
تشنج آنیتا شدید شد
جوری که من فقط امام حسین رو صدا میزدم و گریه میکردم
عزیز بنده خدا درد خودش یادش رفت و اونم گریه میکرد
الهی بمیرم دلم سوخت
تنها بود
همه هم رفته بودن عروسی
ناراحت اونم بودم
گفتم شهرام زنگ زد به مرتضی و گفت زود بیاد خونه حال مادر خوب نیست گریه میکنه ممکنه فشارش بره بالا
دیشب سریع زدیم بیرون از خونه و بیمارستان که نتیجه ای نداشت و برگشتیم خونه
امروز هم دو تا بیمارستان رفتیم و با دو تا دکتر صحبت کردیم
که نهایتا شنبه بعدازظهر دوباره باید بریم با یه دکتر صحبت کنیم
خلاصه اوضاعمون روز به روز درحال بدتر شدنه
نمیدونم چه خواهد شد ؟چه پایانی در انتظارمون هست؟
چقدر از دست دخترش مسیحا و شیرین کاری هاش خندیدم
اینم عکس یادگاری ما
سمت چپ :شیما و دخترش مسیحای وروجک



وقتی خاله مهکامه اومد خونمون 